برادر شب شده
این آسمان ابریست میدانم
نه فانوسی که راه خانه را یابی
نه ماهی تا بتابد...
پنجره کم سو چراغی باشد و
روشن کند این خانه ی تاریک سردت را
برادر نان ندارد سفره ات امشب
شکم را سنگ می بندی؟
نخواهی مرد میدانم
ولی با تشنگی دیگر چه خواهی کرد؟
آب چاه هم خشک است...
تمام گوسفندان ده تو طعمه ی سلاخها گشتند
نه دیگر شیری از آنها
نه پشم و پوستی باقیست
برادر سنگ را وا کن
از این خورجین تو خالی
که فردا هم شبی بی نان و درد آلود خواهد بود
برادر صبر کن شاید بدست آریم غداره
شکم را بر شب تیره
چنان پاره کنیم آن دم
که فریاد از سر شب تا دل صبح سپید آید...
برادر مشق کن امشب
که فردا امتحان توست
(( بابا نان ندارد
بابا نان ندارد...))
روح الله رحیم پور مطلق
روح الله رحیم پور مطلق

