۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

چاه...

یکی از دوستان حکایت جالبی را بابت طنز برایم تعریف کرد. این حکایت آنقدر برای من مصادیق زنده در همین جامعه ی خودمان داشت که دیدم حیف است داستان و نمونه هایش را اینجا ننویسم...اما بعدا" با خودم گفتم چرا من مصداق بنویسم؟ هر کسی که این نقل را بشنود خودش هی تواند مصداق و نمونه هم پیدا کند.
((می گن تو یه شهری یه چاه بزرگی سر راه مردم وجود داشته که همیشه ی ایام این مردم حین رفت و آمد در اطراف این چاه شاهد حوادث تلخ و خطرناک و حتی مصیبت باری بودند... یکی می افتاد سرش میشکست یکی دستش یکی دیگه کمرش و ...
یه روزی معتمدین و مسئولین شهر دور هم جمع شدن تا بالاخره راجع به این چاه تصمیم بگیرن و مشکل قدیمی شهر رو حلش کنن.
یکی از افراد حاضر در جلسه گفت: آقایون و خانوما پیشنهاد من اینه که برای جلوگیری از صدمات مربوط به این چاه و با توجه به اینکه بیمارستان شهر هم از محل چاه دوره بیاین چند نفر رو اینجا مستقر کنیم تا هر کی افتاد تو چاه سریع ببرنش به بیمارستان و معالجه ش کنن.
تا این آدم این حرفو زد یکی دیگه گفت: مثل اینکه تو عقلت پاره سنگ برداشته. به جای اینکه آدم بیاریم تا مردم مصدوم رو ببرن بیمارستان و معلوم هم نیست تا برسن اونجا زنده بمونن یا نه بیاین کنار این چاه یه بیمارستان تازه بزنیم یا همون بیمارستان قدیمی شهر رو منتقل کنیم به این محل. به هر حال جون آدمها خیلی مهمه...
اما یه پیشنهاد دیگه هم بود.یه نفر دیگه با حساسیت خاصی رو به اعضای جلسه کرد و گفت:شما واقعا"حاضرین این همه هزینه رو به بودجه ی شهر تحمیل کنین و یه بیمارستان تازه درست کنین که چی؟ مگه ما این همه پول داریم آخه؟ اونم در حالیکه راه حل خیلی مناسبی می تونیم در پیش بگیریم.
همه با تعجب پرسیدند: راه حل تو چیه؟
اون فرد هم گفت:به جای همه ی این کارهای هزینه بر و کم فایده می تونیم این چاه رو پر بکنیم و بریم در کنار همون بیمارستان یه چاه جدید بزنیم...دیدین راه حل تازه و مناسبتری دارم؟))

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

سطر آخر



پشت بام دل خالیست ای رها ترین پرواز                گوش جان شنیدارت ای رسا ترین آواز

خاطرات غمگینم خانه ی نگاه توست                    در افق تلاش غروب داستان آه توست

لب به لب غرور نیاز در کلام من سرریز               کاسه کاسه شور آب نذر چشمه ی لبریز

ساعتی نشستن و راز گفتن و دل آزردن                باز هم طلسم نگاه باز هم کم آوردن

یک ستاره چشمک زن ماه این طرف روشن          مزرعه خیالاتیست در مجاور خرمن

راز سر به مهرم را فاش می کند خوشه                دانه گندمی ممنوع دست تو در آن گوشه

ناگهان سکوت بهشت یک هبوط بی اشکال            حسب الامر فرموده بی خیال عشق و حال

خلوتی که جادوییست در سپیدی دامن                    شاعرانه گل در گل نقش روی پیراهن

خط ساده ی ابرو پیچ و تاب و شکل مو                 از کفم ربوده قرار یک نگاه رو در رو

من حسود آن بادم در نوازش رویت                      خوش به حال دستی که شانه می کند مویت

شور می زند این دل نابهنگام و ناآرام                   دست در دست تو امشب می روم به پشت بام

سطر آخر این شعر شاه بیت آغاز است                 دست من ، و دست تو آشنای پرواز است.


90/4/7
روح الله رحیم پور مطلق

۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه

هیولا

من نگران صداقت تاریخم
که با سیگاری انگشتانم را
                                  جدا می کند از هم
و لکه ی ننگش را در ریه هایم جا میگذارد
تا بیرحمانه نامم را
دود کند در هوای زمان
کمین گرفته هیولاییست انگار
                             در تدارک دام
تا بگیرد از من تماشای سایه سار چانه را
                              در امتداد گردنت
تماشا بس!
ایستا نه!
امتداد خطی را می کاوم
که سایه روشنش
دو نیم می کند سینه ات را
من آخرین میخ را بر تابوت تاریخ خواهم کوفت
و تو را در آغوش خواهم گرفت.

90/4/22
روح الله رحیم پور مطلق

ایران من...

در ایران من سخت است نگران رفتار هایت نبودن.سخت است آرام و بی تعب راه رفتن،نشستن،حرف زدن،نگاه کردن،عشق ورزیدن و حتی وبلاگ داشتن...در ایران من آسان است فروشندگی--- تن فروشی،دل فروشی،زبان فروشی،وطن فروشی...در ایران من ارزان است قیمت عقل،نبوغ،شرف،وجدان،ایمان ،جان...ایران من...

گواهی

...کار خوبی کردی
یادم انداختی این عشق
هیچ حقی برای من ایجاد نمی کند.
شاید گواهی اشتغال به عشق
جز برای انگشت نما شدن هیچ ارزش دیگری ندارد
اما من...
گاو پیشانی سفید شدن را
به گاو چران بی خاصیت ترجیح می دهم.

90/5/18
روح الله رحیم پور مطلق

سرآغاز

متولد 1360 هستم و اهل تبریزم.مجالیست برای راز گفتنم با هر آنکس که مرحمتش شامل شده و این وبلاگ را مورد توجه قرار دهد.می خواهم گاهی از شعرهایم بنویسم ،گاه از روزمر گیها ی تلخ و شیرینم و گاه در باب سیاست و جامعه ...

هر چه باشد وب را پناهگاهی برای حرف زدن و گفتن یافته ام در زمانه ای که بهای فهمیدن و گفتن کم از جان شیرین نیست.تردید ندارم که این ایام غم نیز بگذرد به لطف حق...

روز اول

امروز بیست و ششم آبان ماه نود و یک در روزی که با تعدادی از دوستان بسیار عزیزم برای ساعتها در کنار هم بودیم،تصمیم گرفتم وبلاگ سطر آخر را فعال کنم.باشد که بتوانم در این مسیر به لطف باریتعالی بر تجربیات خود بیفزایم و به این بهانه دوستان دیگر و بیشتری نیز بیابم.
دوستان خوبم که در عکس پایین می بینید ( از چپ به راست ) عبارتند از : 
سمانه شاهدی،حسام الدین حسامی،حمید ندایی،مریم خیرخواه،فرزیا ثابتی،بهنام نیکزاد،علیرضا صلحی